حس غریب
حس غريبي دارم... مثل حس يک غروب دلگير پايیز، مثل رد اشكی خشك شده بر واژه های کهنه
دفتر شعر ، مثل ديدن قهوه خشك شده در ته فنجانهای مانده بر روی ميزو يا تكه كيك نيم خورده توي
يك بشقاب، مثل شنيدن تکرار بي انتهای يك موسيقی سالها پس از یک رقص عاشقانه، مثل یک شاخه گل فراموش شده روی یک نیمکت تنها مثل خواندن خاطره ملتهب اولين سلام از صفحات يك
دفتر خاطرات فراموش شده مثل خواندن غزل يك شاعر از روی سنگ قبرش مثل سرگرداني نامه هاي عاشقانه در بازي دستهاي سرد باد پاييز، مثل حس لبخند تمسخر يك مادر به عشق نافرجام دوران جواني در حال باقتن موهاي دختربچه اش...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۶ ساعت ۱۲:۲۸ ب.ظ توسط نرگس
|