دلتنگی

 

 دلم تنگ است

 دلم اندازه حجم قفس تنگ است

صدايم خيس و بارانی است

نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولانی است.

 

 

باد مخالف

بادبادک زندگی زمانی اوج می گیرد که با باد مخالف روبرو شود...

بگشا چشمانت را که با دستهای فقیرم برای شکفتنت یک دنیا نور  به ارمغان آورده ام...

پابلو نرودا

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر سفر نکنی

اگر چیزی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدردانی نکنی

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنی

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برده عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

اگر روزمرگی را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از عشق و حرارت

از احساسات سرکش

از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند

و ضربان قلبت را تندتر می کنند

دوری کنی...

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر هنگامی که با عشقت، یا شغلت شاد نیستی آن را عوض نکنی

اگر ورای رویاها نروی

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری بکن!

 

نگذار که به آرامی بمیری

 

شادی را فراموش نکن...

 

 

 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است

آشفته ام و خسته !

کاش می شد چند ماهی بخوابم بلکه هم ابدی...

و آغوشت

اندك جايي برای زيستن

اندك جايي برای مردن

و گريز از شهر

           كه با هزار انگشت

                             

 به وقاحت

پاكی آسمان را متهم

 می كند.

كوه با نخستين سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستين درد.

 

در من زنداني ستمگري بود

كه به آواز زنجيرش خو

نمی كرد

من با نخستين نگاه تو آغاز شدم...

« احمد شاملو »

دلم عجیب فشرده است...

-چرا چشماتو نمی بندی؟

- بسته نمی شه!

(نمی دونم این دلشوره لعنتی از کجا اومد سراغم اول صبحی... )

قدر

ناگاه در ظلمت افسرده و راکد شبی از این شبهای پیوسته ، آشوبی ،لرزه ای و تپشی که همه چیز را بر میشورد و همه خوابها را بر می آشوبد و نیمه سقفها را فرو می ریزد. انقلابی در عمق جانها و جوششی در قلب و وجدانهای رام و آرام درد و رنج و حیات و حرکت و وحشت و تلاش و درگیری و جهد و جهاد و عشق و عصیان و ویرانگری و آرمان و تعهد ، ایمان و ایثار ! نشانه هایی ازیک تولد بزرگ ؛ شبی آبستن یک مسیح .اسارتی زاینده یک نجات ؛ همه جا ناگهان «حیات و حرکت» ، آغاز یک زندگی دیگر.پیداست که فرشتگان خدا همراه آن «روح» در این شب به زمین فرود آمده اند...این شب قدر است ؛ شب سرنوشت ، شب ارزش ، شب یک تقدیر انسان نو .این شب از هزار ماه برتر است .

                                         «دکتر علی شریعتی»

                                 

 

فریادهای من چون چشمه زلالی

 از حقیقت سیاه لحظه هاست که

 از دل روشنایی دروغین زندگی می جوشد

 و بر ریای سپید امید جاری می شود...

شد خزان گلشن آشنایی

 بازهم آتش به  جان زد جدایی..