ندای کودک درون

همیشه دوست داشتم زندگی ام چون یک گل باشد.
دلم میخواهد هرگز از شکفتن باز نایستم. میخواهم رایحه ام را بر بسیط خاک پیدا کنم .دلم میخواهد گریه کنم و کتابهایی را بخوانم که رنگ و بوی مرغزار را دارند. میخوام خیره به نور بمیرم. نوری که از لای ورقهای کتاب میتابد. ای کاش وقتی میمیرم همچون کودکان با طراوت و تازه باشم.بر پهنه خاک چیزی حقیقی تر از عالم کودکی نیافته ام. 3 سالگیم هنوز از خانه دلم بیرون نرفته است. مدام با او به گفتگو مینشینم.3 ساله که بودم همه جا را با تکه های غذا میالودم.و در همان حال مسحور مگسی میشدم که روی شیشه پنجره میرقصید.در خیال خود در اسمان به پرواز در میامدم و به بیشه سبز فرشتگان میرفتم. بیشه ای که در ان گرگها راهی نداشتند. بیشه عشق که دنیارا از خود رانده بود. چشمه 3 سالگی همواره قریحه ام را سیراب میکند.
.
.
.
همواره دلم را به دل استوار یک کودک تکیه داده ام.باید به کودکی که در درونمان میزید اعتماد کنیم. وقتی به بن بست میرسیم همین کودک است که راه مارا باز میکند. وقتی واژه ها در میمانند همین کودک است که زبان به سخن میگشاید........ فقط به ندای کودک درون خویش گوش بسپار!!!!!!
( تنهایی ---- اثر کریستین بوبن)
