هیچ کس درست نمی داند
مرز بین دلشادی و درد کجاست
جدا ساختن آنها از یکدیگر غیر ممکن است...
هیچ کس درست نمی داند
مرز بین دلشادی و درد کجاست
جدا ساختن آنها از یکدیگر غیر ممکن است...

نیروی خیال، حقیقت مطلق را می بیند همانجا را که گذشته، اکنون و آینده به یکدیگر می رسند...
می توان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار خیره شد درشکل یک فنجان
در گلی بی رنگ بر قالی،
در خطی موهوم بر دیوار،
می توان با پنجه های خشک پرده را یکسو کشید و دید در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادک های رنگینش ایستاده زیر یک طاقی
می توان بر جای باقی ماند در کنار پرده اما کور اما کر
می توان فریاد زد با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه " دوست می دارم"
می توان با زیرکی تحقیرکرد هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت، پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
می توان چون صفر در تفریق و ضرب و جمع، حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان همچون عروسک های کوکی بود با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید...
فروغ فرخزاد
یه روز یه مگس کشی بود که توی کارش خیلی ماهر بود.هیچ مگسی از اون جون سالم به در نمی برد.چون که اون یه مگس کش بود! هر جا بود تا شعاع 10 متری هیچ حشره ای به چشم نمی خورد.به محض اینکه یه مگس می دید، زود خودش رو می رسوند بالای سرش و یکی می زد تو فرق سرش. چونکه اون یه مگس بود!تا اینکه یه روز وقتی که داشت چرت می زد صدای مگس شنید.چشمهاش رو باز کرد و دیدش. از جاش پرید و رفت به طرفش، خواست بزندش که یهو مگسه گفت:خواهش می کنم من رو نکش!مگس کش زل زده بود به مگسه ، تا حالا یک مگس زنده رو از نزدیک ندیده بود.وای که چقدر ناز بود! ین کارو می کنی؟چه پر و بال قشنگی داشت! چشماش که دیگه هیچی! ولی اینا که دلیل نمی شه ، چه خواسته ی مضحکی!اگر اونو نمی کشت که دیگه مگس کش نبود باد بزن بود. چه مگس گستاخی! اون باید از همه ی مگسهایی که تا حالا کشته بود سخت تر می مرد.مگس کش رفت بالا و با تمام قدرت زد توی فرقش. مگس بیچاره هم مثل بقیه کشته شد.چون که اون یه مگس بود! ولی داستان اینجا تموم نشد اون ضربه اینقدر محکم بود که خود مگس کش هم از وسط دو نصف شد، همون جوری که روی زمین ولو بود به جنازه ی مگس نگاه کرد.وای که چقدر ناز بود!...اون مگس کش مرد ولی هیچ وقت با خودش فکر نکرد که چرا یک مگس کش باید مگس بکشه...
مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم. بیا تا بر خیال پروانه پادشاهی کنیم.
از خانه که می آیی دستمالی تمیز پاکتی سیگار گزیده شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است...
من برگشتم! هیچ جا مثل خونه خود آدم نمیشه...!!!![]()