بیش از اینها آه آری بیش از اینها می توان خاموش ماند

می توان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت

خیره شد در دود یک سیگار خیره شد درشکل یک فنجان

در گلی بی رنگ بر قالی،

در خطی موهوم بر دیوار،

می توان با پنجه های خشک پرده را یکسو کشید و دید در میان کوچه باران تند می بارد

کودکی با بادبادک های رنگینش ایستاده زیر یک طاقی

می توان بر جای باقی ماند در کنار پرده اما کور اما کر

می توان فریاد زد با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه " دوست می دارم"

می توان با زیرکی تحقیرکرد هر معمای شگفتی را

می توان تنها به حل جدولی پرداخت

می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت، پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف

می توان چون صفر در تفریق و ضرب و جمع، حاصلی پیوسته یکسان داشت

می توان چون آب در گودال خود خشکید

می توان همچون عروسک های کوکی بود با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید...

فروغ فرخزاد