آسمان دلش گرفته، درختان سیلی خورده از دستان سرد باد در انتظار نوازش مرطوب بارانند.. اما افسوس گویی ابرها نیز مهربانی را از یاد برده‌اند..

به راستی زندگی در این بن‌بست زر و زور و تزویر چه بیهوده سرگردان است و بیچارگانی چون ما، چه بیهوده تمامی آلامم را در پرتو امیدی که هرگز شکل حقیقت به خود نخواهد گرفت مظلومانه تحمل می‌کنیم...

و عشق این آخرین قربانی دستان زمان، چه غریبانه هر لحظه بکراتش را درهم می‌درند تا بگویند عاشقند...

نمی‌دانم چرا قلمم نیز چون آشفتگی این لحظه‌ها هردم دردی نو را زمزمه می‌کند، بغضهایم گویی دگر توان چکیدن بر تنهایی بی‌پایان دقایقم را ندارند و احساس دگر از تکرار واژه دوست داشتن می‌گریزد..

به راستی چه می‌توان نوشت وقتی خدا هم دروغ می‌گوید..